خرید بک لینک
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۳/۰۵/۱۸من قبلا در "من" گیر کرده بودم.الان در منی که که بعد از اون "من" بوجود اومده.این روزها درک صحیحی از معنا و مفهوم مردپیدا کردم.یک صخره.کسی که باید تحمل بالاییداشته باشه تا آب تو دل بقیه تکون نخوره.کسیکه حتی اگه نخنده باید کاری کنه عزیزانشبخندن.مردهایی که عزیزی رو از دست دادن ولییه سری وظایف دارن و باید اونا رو انجام بدنو حق اینکه حتی غر بزنن ندارن.حق ندارن کمبیارن حق ندارن حتی غمگین باشن.فقط میتوننتو خودشون فرو برن.حتی حق سوگواری ندارن.همیندیروز آرشا رو بردم استخر کلی کیف کرد.وقتی میرم خونه به جای اینکه مستقیم برم تواتاقم و فکر کنم باید حواسم به بقیه باشه.میدونی چی دلم میخواد؟؟بابت این چند ماه و این همه اتفاق و بغص دلممیخواد برم سر قبر بابام و فقط یک ساعت دادبزنم و گریه کنم.حس میکنم یه بمب ساعتی تووجودمه و تو آینده ای نزدیک این بغض یهو بدجوری میترکه.فعلا که دارم نگهش میدارم وکنترلش میکنم. ارسال توسط رابین

برچسب: نویسنده: نیکا ابراهیمی تاريخ: دوشنبه 22 مرداد 1403 ساعت: 23:02

تاريخ : جمعه ۱۴۰۳/۰۵/۰۵تو این مدت که از این حادثه گذشته عصبی تر شدم.نا خودآگاه فکرای مسموم و صحنه های ناراحتکننده میان تو ذهنم.امروز از صبح داشتم به روز خاکسپاری فکرمیکردم.به اتفاقات ، رفتارای خودم و به هزار تاچیزی که اتفاق افتاد.به اون صحنه ای که بابام روگذاشتن توی قبر و خاک ریختن روش و بالاخرهمن هم شکستم.من قوی ،منی که ضعف نشوننمیدادم منی که به روی خودم نمیاوردم یهوشکستم و افتادم و اشک ریختم.کاش یه نفر فیلممیگرفت خود شکستمو میدیدم.امروز بغض شدیدداشتم و رفتم زیر دوش و بغضم شکست.جالبهحتی یکبار خودم نتونستم حتی در خلوتم دادبزنم و اشک بریزم و خودم رو خالی کنم.تا اشکممیاد یا چشمام پر از اشک میشه بغضم رو خفهمیکنم و ادامه نمیدم....کاش میترکید این بغض.... ارسال توسط رابین

برچسب: نویسنده: نیکا ابراهیمی تاريخ: دوشنبه 15 مرداد 1403 ساعت: 15:10

این پسر کوچیکه ما نمیره مهد.یعنی تا اونجا میریم ولیاگه دم در کلاسش نشینیم نمیره تو کلاس.امروزهم نوبت من بود و واقعا عصبی میشم یه گوشههمینجوری بشینم.کلا از بچگی نمیتونستم یهگوشه آروم بشینم هی وول میخورم و موقعیتعوض میکنم و اینور اونور میشم.خلاصه مدیرمهدش که روانشناس هم هست صدام کرد کهچند دقیقه صحبت کنه باهام و گفت مشکل پسرشما جدی به نظر میرسه و وقت براش میذارید؟گفتم من چند وقته تو خودم هستم و پدرم فوتشده خیلی نه.گفت باید روزی حداقل نیم ساعتباهاش بازی کنید.بعد آرن اومد تو و گفتم پسرممیدونی من تو رو چقدر دوست دارم؟جلوی مدیر مهده گفت خیلی کم!!میگم چرا؟گفت دعوام میکنی خوش اخلاق نیستی.خلاصهشرف و آبروی منو جلوی این خانمه برد!!!خداییش خیلی ناراحت شدم.با اینکه واقعاحوصله ندارم ولی این بچه گناهی نداره.آرشا ازوقتی پا گرفت روزی دو سه ساعت باهاش بازیمیکردم و بیرون میبردمش و خیلی وقت براشمیذاشتم.این بچه رو ول کردم به حساب اینکهبا برادرش بازی میکنه.خلاصه اومدیم خونه بهشگفتم بیا امروز لگو بازی کنیم و با لگو رستورانبسازیم.یه نیم ساعتی بازی کردیم و ساختیمو بعد گفتم دیگه خودت بازی کن.۵ دقیقه یه بارمیمومد بغلم میکرد میگفت بابا خیلی دوستتدارم.آخرش دوباره اومد گفت بابا یه چیزی بهتمیگم به مامان نگو ناراحت میشه گفتم نمیگم.گفت من تو رو از همه بیشتر دوست دارم حتیاز خودم و مامان و خدا!!خلاصه یه مدته هوای این بچه ها رو ندارم و بایدبیشتر براشون وقت بذارم.باید هوای مادرم،خواهرام،همسرم،بچه ها،محلکارم ،فروشنده ها ،بازاریا و حتی رفقا رو داشتهباشم.کی هوای منو داره؟؟هیچکس....

برچسب: نویسنده: نیکا ابراهیمی تاريخ: دوشنبه 15 مرداد 1403 ساعت: 15:10

تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۳/۰۵/۰۲

بابا جون کاش ببینی و بفهمی و بهت برسه.

واقعا چیز دیگه ای نمیخوام.هیچوقت هیچ کاری

واسش نکردم.ولی این روزها مشغولم به خاطرش

امیدوارم یه جوری بفهمه.کاش میشد.

ارسال توسط رابین

برچسب: نویسنده: نیکا ابراهیمی تاريخ: چهارشنبه 3 مرداد 1403 ساعت: 19:07

صفحه بندی